|
|
ابوبكر اعلم وافقه صحابه رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم!!!
يكي از ادعاهاي برخي از علماي اهل تسنن اين است كه ابوبكر اعلم وافقه صحابه رسول الله صلي الله عليه وأله وسلم بوده است ، البته براي اين ادعاي خود احاديثي نيز آورده اند همچون : آتاني جبرييل فقال : إن الله يأمرك أن تستشير ابابكر" گذشته از ايراداتي كه به سند اين حديث است با بيان يك نكته تاريخي بطلان اين ادعا را بيان خواهيم كرد. عن عبد الرحمن بن عوف أن أبا بكر الصديق قال له في مرض موته : إني لا آسي على شئ إلا على ثلاث فعلتهن وددت أني لم أفعلهن وثلاث لم أفعلهن وددت أي فعلتهن وثلاث وددت أني سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم عنهن....و وودت أني سألت رسول الله صلي الله عليه وسلم لمن هذا الامر فلا ينازعه أحد ، و وودت أني كنت سألته هل للانصار في هذا الامر نصيب؟ و وددت أني كنت سألته عن ميراث ابنة الاخ و العمة. تاريخ طبري 2/619 مستدرك4/343 كنز العمال5/633 وديگر منابع خلاصه روايت اين است كه ابوبكر آرزو مي كرد كه سه چيز را ترك كرده بود،سه چيز را انجام مي داد وسه چيز را از پيامبر مي پرسيد. اما آن سه چيز را كه دوست داشت از پيامبر عظيم الشأن مي پرسيد عبارت است از : 1:امر خلافت براي چه كسي است؟(چه كسي پس از رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم خليفه مسلمين است؟) 2:آيا براي انصار در امر خلافت نصيبي هست؟ 3:سهم الارث دختر برادر و عمه چقدر است؟ حال با غمض عين از اين مطلب كه كسي كه نمي داند ! خلافت حق چه كسي است چگونه مي تواند خود را خليفه بداند وحق ديگري را غصب كند ، سئوال اين است كه بر فرض هم رسول الله خليفه اي تعيين نكرده باشند(حسب تخيلهم) آيا كسي كه احكام ساده اي همچون سهم الارث را نمي داند آيا اعلم وافقه صحابه است؟ آيا چنين شخصي استحقاقا خلافت پيامبر عظيم الشان اسلام را دارد؟ به راستي چقدر فرق است بين كسي كه احكام ابتدايي اسلام را نمي داند با كسي كه مي گويد :سلوني قبل أن تفقدوني. يا علي.
جعلي بودن حديث سيّدا كهول اهل الجنه مناظره مأمون با علماء
سلام متاسفانه اهل تسنن براي اثبات حقانيت خود وبطلان تشيع به كار هايي دست زده اند كه نه تنها مشكلي از آنها حل نمي كند بلكه خود آنها مشكل بزرگتري برايشان شده است. مثلا در مقابل هر حديثي كه راجع به فضيلت اهل بيت عليهم السلام از زبان مبارك نبي اكرم صادر شده است،حديثي براي برخي از صحابه جعل كرده اند وبه آنها استناد مي كنند. يكي از اين احاديث مجعول حديث"عمر وابوبكر سيداكهول اهل الجنة "است كه در مقابل حديث معروف"الحسن والحسين سيدا شباب اهل الجنة وابوهماخيرمنهما"وضع شده است. در ذيل مناظره كوتاهي را در رد اين حديث مطالعه بفرماييد.
جلسه عظيمي از علماي بزرگ اهل تسنّن تشكيل شده بود، مأمون (هفتمين خليفه عبّاسي) در صدر مجلس نشسته بود، در آن مجلس، مناظره طولاني درگرفت، از جمله: يكي از علماي اهل تسنّن گفت: روايت شده كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در شأن ابوبكر و عمر فرمود: «اَبُوبَكْرُ وَ عُمَرُ سَيِّدا كُهُولِ اَهْل الْجَنَّهِ«: «ابوبكر و عمر، دو آقاي پيران اهل بهشت ميباشند» مأمون گفت: اين حديث، مردود است، زيرا در بهشت، پيري وجود ندارد، زيرا روايت شده: پيرزني در نزد رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد، آن حضرت به او فرمود: «پيرزن وارد بهشت نميشود»، آن پيرزن گريه كرد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: خداوند ميفرمايد: اِنّا اَنْشَأناهُنَّ اِنشاءً ـ فَجَعَلْنا هُنَّ اَبْكاراً ـ عُرُباً اَتْراباً: «ما آنها را آفرينش نويني بخشيديم، و همه را بِكر (دوشيزه جوان) قرار دادهايم، همسراني كه به همسرانشان عشق ميورزند و خوشزبان و هم سن و سالند» (سوره واقعه ـ آيات 37 ـ 35). اگر به پندار شما ابوبكر و عمر جوان ميشوند و وارد بهشت ميگردند، پس چگونه روايت ميكنيد كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: اِنّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَينَ سَيِّدا شَبابِ اَهْلِ الّجَنَّهِ الاَوّليِنَ وَ الآخَرينَ وَ اَبُوهُما خَيْرٌ مِنْهُما. «حسن و حسين ـ عليه السّلام ـ دو آقاي جوانان اهل بهشت از پيشينيان و آيندگانند، و مقام پدرشان علي ـ عليه السّلامـ بهتر از آنها است».[1] -------------------------------------------------------------------------------- [1] ـ بحار الانوار، ج 49، ص 193، نشر مكتب الاسلاميه. ایمان ابوطالب سلام
در اينجا فشردهاى از دلائل گوناگونى كه بروشنى، گواهى بر ايمان ابوطالب مىدهد فهرستوار مىآوريم: 1 ابوطالب قبل از بعثت پيامبر اكرم )ص( بخوبى مى دانست كه فرزند برادرش بمقام نبوت خواهد رسيد، زيرا مورخان نوشتهاند در سفرى كه ابوطالب با كاروان قريش به شام رفت برادرزاده دوازده ساله خود محمد را نيز با خويش همراه برد، در اين سفر علاوه بر كرامات گوناگونى كه از او ديد، همين كه كاروان با راهبى بنام »بحيرا« كه ساليان درازى در صومعه مشغول عبادت بود و آگاهى از كتب عهدين داشت و كاروان هاى تجارتى در مسير خود به زيارت او مىرفتند برخورد كردند، در بين كاروانيان، محمد )ص( كه آن روز دوازده سال بيش نداشت نظر راهب را به خود جلب كرد. بحيرا پس از اندكى خيره شدن و نگاه هاى عميقانه و پرمعنى به او گفت: اين كودك به كدام يك از شما تعلق دارد؟ جمعيت به ابوطالب اشاره كردند او اظهار داشت برادرزاده من است. »بحيرا« گفت: اين طفل آينده درخشانى دارد، اين همان پيامبرى است كه كتابهاى آسمانى از رسالت و نبوتش خبر دادهاند و من تمام خصوصيات او را در كتب خواندهام »ابوطالب« پيش از اين برخورد و برخوردهاى ديگر از قرائن ديگر نيز به نبوت پيامبر اكرم و معنويت او پى برده بود. طبق نقل دانشمند اهل تسنن شهرستانى )صاحب ملل و نحل( و ديگران در يكى از سالها آسمان مكه بركتش را از اهلش بازداشت و خشكسالى سختى به مردم روى آورد، ابوطالب دستور داد تا بردارزادهاش محمد را كه كودكى شيرخوار بود حاضر ساختند، پس از آنكه كودك را در حالى كه در قنداقهاى پيچيده شده بود به او دادند در برابر كعبه ايستاد و با تضرع خاصى سه مرتبه طفل شيرخوار را بطرف بالا انداخت و هر مرتبه مىگفت »پروردگارا بحق اين كودك باران پربركتى بر ما نازل فرما« چيزى نگذشت كه تودهاى ابر از كنار افق پديدار گشت و آسمان مكه را فرا گرفت، سيلاب آنچنان جارى شد كه بيم آن مىرفت مسجد الحرام ويران شود. سپس شهرستانى مىنويسد: همين جريان كه دلالت بر آگاهى ابوطالب از رسالت و نبوت برادرزادهاش از آغاز كودكى دارد ايمان وى را به پيامبر مىرساند. جريان توجه قريش را در هنگام خشكسالى به ابوطالب و سوگند دادن ابوطالب خدا را بحق او علاوه بر شهرستاتى بسيارى از مورخان بزرگ نقل كردهاند. 2 به علاوه در كتب معروف اسلامى اشعارى از ابوطالب در اختيار ما است كه مجموعه آنها در ديوانى بنام »ديوان ابوطالب« گردآورى شده است. ابن ابى الحديد پس از نقل قسمت زيادى از اشعار ابوطالب )كه ابن شهر آشوب در متشابهات القرآن آنها را سه هزار بيت مىداند( مىگويد: از مطالعه مجموع اين اشعار براى ما هيچگونه ترديدى نخواهد ماند كه ابوطالب به مكتب برادرزادهاش ايمان داشته است. 3- احاديثى از پيامبر اكرم )ص( نيز نقل شده كه گواهى آن حضرت را به ايمان عموى فداكارش ابوطالب روشن مىسازد، از جمله طبق نقل نويسنده كتاب »ابوطالب مؤمن قريش« چون ابوطالب درگذشت پيامبر )ص( پس از تشييع جنازه او ضمن سوگوارى كه در مصيبت از دست دادن عمويش مىكرد، مىگفت: واى پدرم واى ابوطالب چقدر از مرگ تو غمگينم؟ چگونه مصيبت تو را فراموش كنم اى كسى كه در كودكى مرا پرورش دادى، و در بزرگى دعوت مرا اجابت نمودى، و من در نزد تو همچون چشم در حدقه و روح در بدن بودم«. و نيز پيوسته اظهار مىداشت: »قريش هيچگاه نتوانست مكروهى بر من وارد كند مگر زمانى كه ابوطالب از جهان رفت«. 4- از طرفى مسلم است كه سالها قبل از مرگ ابوطالب پيامبر )ص( مأمور شد هيچگونه رابطه دوستانه با مشركان نداشته باشد، با اين حال اين همه اظهار علاقه و مهر به ابوطالب نشان مىداد كه پيامبر او را معتقد بمكتب توحيد مىدانسته است وگرنه چگونه ممكن بود ديگران را از دوستى با مشركان نهى كند و خود با ابوطالب تا سر حد عشق، مهر ورزد؟ 5- در احاديثى كه از طرف اهل بيت رسيده است نيز مدارك فراوانى بر ايمان و اخلاص ابوطالب ديده مىشود كه نقل آنها در اينجا بطول مىانجامد. اين احاديث آميخته با استدلالات منطقى و عقلى است، مانند روايتى كه از امام چهارم )ع( نقل گرديده است كه حضرتش پس از اين كه در پاسخ سؤالى اظهار مىدارد ابوطالب مؤمن بود مىفرمايد راستى در شگفتم كه چرا برخى مىپندارند كه ابوطالب كافر بوده است آيا نمى دانند كه با اين عقيده بر پيامبر و ابوطالب طعنه مىزنند؟ مگر نه اين است كه در چندين آيه از آيات قرآن از اين موضوع منع شده است كه زن بعد از اسلام آوردن در قيد زوجيت كافر خود نماند و اين مسلم است كه فاطمه بنت اسد از پيشگامان در اسلام است و تا پايان عمر ابوطالب همسرش بود.(1) 6- از همه اينها گذشته اگر در هر چيز ترديد كنيم در اين حقيقت هيچكس نمىتواند ترديد كند كه ابوطالب از حاميان درجه اوّل اسلام و پيامبر بود و حمايت او از پيامبر و اسلام بحدى بود كه هرگز نمىتوان آنرا با علايق و پيوندهاى خويشاوندى و تعصبات قبيلهاى تفسير كرد. نمونه زنده آن داستان شعب ابوطالب است. 7- تاريخ زندگى ابوطالب و فداكارى عظيم او نسبت به پيامبر )ص( و علاقه شديد پيامبر )ص( و مسلمانان نسبت به او تا آنجا كه سال مرگش را »عام الحزن« )سال اندوه( نام نهادند، همه نشان مىدهد كه او به اسلام عشق مىورزيد و دفاعش از پيامبر )ص( به عنوان دفاع از يك خويشاوند نبود، بلكه به صورت دفاع يك مؤمن مخلص و يك عاشق پاكباخته و سرباز فداركار بود. قصه هاى قرآن، حضرت آيت الله مكارم شيرازى به نقل از سايت تبيان پىنوشت (1)) كتاب الحجة درجات الرفيعه بنقل از الغدير جلد 8)
كاري از : مهدی منصوری| شنبه هفتم شهریور 1388 | 16:2 | + | موضوع: پرسش وپاسخ |
سلام
چون عجله دارم و زود باید برم بدون هیچ مقدمه ای میرم سر اصل مطلب. غرض اینکه :یه چند روزی دارم میرم سفر ونیستم به خاطر همین از کسانی که به ما سر میزنند وبا نظراتشون لطف می کنند یا سئوالی دارند معذرت می خوام . انشاء الله در اولین فرصت به تمامی سئوالات ونظرات شما پاسخ خواهم داد. در سحرهای نورانی ماه مبارک رمضان ما را از دعای خیرتان محروم نفرمایید. یاعلی ![]() كاري از : مهدی منصوری| سه شنبه سوم شهریور 1388 | 15:42 | + | موضوع: |
خشونت در اسلام
سئوال از آقا مرتضی مسيحيت معتقداست اسلام دين خشونت است ودلايلي مي اورند مانند قصاص وديگراحكام ديني مسلمانان . جواب: خشونت در اسلام به نظر ما قول به وجود خشونت وستیز در اسلام قول ضعیفی است که مستکبرین برای مبارزه با اسلام قائل به آن شده وکسانی هم که آشنایی با تعالیم متعالی این دین آسمانی ندارند آن را پذیرفته اند چه آنکه اینان آیاتی همچون ایات قصاص وحرب با کفار را مشاهده می کنند وبدون تفکر آن را با تعالیم اناجیل موجو د مقایسه می کنند در صورتی که غافل از شرایط ودواع? این دو دین هستند برای درک این مطلب که آیا اسلام دین خشونت است یا نه ومقایسه آن با مسیحیت باید به این نکات توجه فرمایید اولا با نگاهی به اناجیل موجود خواهیم دریافت که انجیل هم خالی وعاری از آیات جنگ نیست فی المثل: "گمان مبرید که آمده ام تا سلامتی بر زمین بگذارم ؛نیامده ام تا سلامتی بگذارم، بلکه شمشیر را.زیرا که آمده ام تا مرد را از پدر خود ودختر را از مادر خویش وعروس را از مادر شوهرش جدا سازم ودشمنان شخص اهل خانه او خواهند بود." انجیل متی فصل 10 آ?ات 36-34 ثانیا حضرت مسیح در زمانی مبعوث شدند که مردم هم از طرف طاغوت وهم از طرف اربابان معابد وبه نام دین دچار ظلم وستم بودند ودر چنین شرایطی آیا اقتضای صحبت از جنگ وپیکار ، قصاص و....موجود بود؟ به علاوه احکامی همچون محاربه وقتال ، اجرای حدود، قصاص و امثال ذلک از احکام حکومتی است بدین معناکه کسی که دارای قدرت وحکومت باشد نیاز به این قوانین دارد در صورتی که به شهادت متون دینی وتاریخی نه تنها حضرت عیسی حکومت وقدرت ظاهری نداشتند بلکه حتی داعیه دار تشکیل حکومت نیز نبودند ؛حال با چنین شرایطی آیا نیازی به ابلاغ چنین قوانینی از طرف خدا برای ایشان بود؟ مضاف بر اینکه تمامی کتب ادیان الهی غیر از قرآن مجید در طول تاریخ دستخوش تحریف شده وممکن است چنین دستوراتی موجو بوده باشد اما بعدها از بین رفته باشد ثالثا دین اسلام دین تعادل است بدین معنا که در اسلام بالاخص مذهب تشیع نه افراط وجود دارد ونه تفریط. توضیح اینکه : خداوند با توجه به نیاز های انسان واهدافی که برای خلقت متصور است وخداوند آنها را مد نظر داشته وبرای حفظ نوع بشر غرایزی را در وجود انسان به ودیعه نهاده است اما در بعضی ادیان با در نظر نگرفتن این غرایز با انسان به دشمنی پرداخته شده است (ادیان توحیدی همگی به صورت متعادل بر پیامبران نازل شده لکن وجود افراط ها وتفریط ها به خاطر تحرف هایی است که در طول تاریخ عارض شده است و الا نقض غرض است) به عنوان مثال در مورد غریزه شهوت ؛خداوند این غریزه را برای حفظ وبقاء نوع بشر به انسان عطا فرموده لکن برخی دچار افراط شده وبه بی بند وباری دچارند وبرخی به تفریط واز هرگونه بهره بری حتی ازدواج دوری میکنند.اما در اسلام که دین تعادل است برای حفظ این غریزه دستور به ازدواج صادر شده تا جایی که پیامبر اسلام از کسی که ازدواج نکند برائت جسته اند وبرای اینکه به افراط منجر نشود نواهی باز دارنده صادر شده است. غریزه دیگر غضب است که اگر نباشد حفظ نوع بشر در خطر است،تصور کنید کسی می خواهد از خانه شما سرقت یا به ناموس انسانی تعرض نماید حال با عدم قوه غضب وخشونت آیا قادر به دفاع خواهید بود؟ حیوانی به شما حمله می کند ،بدون قوه غضب چه چیزی باعث تحریک شما برای دفاع از خودتان خواهد شد؟ حال در مورد احکام اسلام: 1:اصل اولیه در اسلام صلح ونوع دوستی است "یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافة ولا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین "-بقره 208-
(ای کسانی که ایمان آوردید همگی از در صلح وآشتی در آیید واز گام های شیاطین پیروی نکنید که او دشمن آشکار شما است)
2: قرآن هر گونه تعدی وتجاوز را نهی می کند "ولا تعتدوا إن الله لا یحب المعتدین" (تعدی وتجاوز نکنید زیرا خدا ستم پیشگان را دوست ندارد) 3:رویکرد قرآن رفتار نیک با همنوعان است هر چند کافر باشند البته به ما دامی که متعرض مسلمانان نشده اند نساء90-انفال 60-ممتحنه 60 و... لکن با توجه به اینکه دن اسلام خاتم ادیان است وخداوند وعده داده تابه وسیله این دین حکومت صالحان را در زمین به بندگان نشان دهد وقرآن مجید کتاب وقانون نامه این حکومت است ومضاف بر اینکه شخص پیامبر نیز در مدینه حکومت تشکیل دادند واین حکومت و دولت اسلامی مانند هر دولت دیگری نیاز به قانون دارد احکام کیفری وجزایی نیز برای آن در نظر گرفته شده است اما با توجه با آیات فوق ودیگر آیات به این نتیجه می رسیم که دین اسلام دین رأفت وعطوفت است اما اجازه نمی دهد کسی از این عطوفت سوء استفاده کرده و به حقوق دیگران تعرض نماید. در پایان توجه شما را به نمونه تاریخی زیر جلب کرده ومستدعی است خود قضاوت نمایید: "هنگامی که مسلمانان (در زمان خلیفه دوم)بیت المقدس را فتح کردندهیچ گونه آزاری را به مسیحیان نرساندند؛ولی بر عکس هنگامی که نصارا(مسیحیان)این شهر را گرفتند با کمال بی رحمی مسلمانان را قتل عام کردند ،ویهود نیز وقتی به آنجا آمدند ،بی باکانه همه را سوزاندند ". "باید اقار کنم که این سازش و احترام متقابل به ادیان!را که نشانه رحم ومروت انسانی است ،ملت های مسیحی مذهب از مسلمانان یاد گرفته اند" –تاریخ تمدن اسلام وغرب ،گوستاولوبون_
موفق باشید
كاري از : مهدی منصوری| شنبه سی و یکم مرداد 1388 | 3:25 | + | موضوع: پرسش وپاسخ |
تناسخ وادله بطلان آن
بنا بر در خواست آقا نیما -------------------------------------------------------------------------------
ادله نقد تناسخ از دیدگاه عقل وقرآن در اين باره توجه به چند نكته لازم است: الف) اولًا تناسخ داراى اقسامى است مانند: 1- ملكى، 2- ملكوتى. تناسخ ملكى نيز بر دو گونه است: الف) تناسخ نزولى، ب) تناسخ صعودى. ب) در ميان فلاسفه اسلامى و غربى براهينى بر استحاله تناسخ ذكر گرديده كه برخى از آنها نافى همه گونههاي تناسخ است و بعضى ديگر صرفا تناسخ نزولى يا صعودى را انكار كرده است. ج) ابطال تناسخ براساس اختلاف مبانى فيلسوفان در بحث حدوث و قدم و كيفيت ارتباط روح با بدن، متفاوت است. د) فيلسوفان مشائى كه قائل به حدوث نفس بوده و رابطه آن را با بدن، رابطه قابل و مقبول مىدانند، مىگويند: 1- با رسيدن بدن به مزاج مناسب، نفسى حادث مىشود و به بدن تعلق مىگيرد. 2- اگر نفس ديگرى كه در اثر مرگ بدن خود را رها كرده است، بخواهد به آن بدن جديد تعلق بگيرد، لازم مىآيد كه دو نفس به يك بدن تعلق پذيرد. 3- چنين چيزى محال است زيرا هر كس با علم حضورى يگانگى خود را شهود مىكند. ه) ملاصدرا نيز با تكيه بر جوهرى و اعتقاد به «جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء» بودن نفس، چنين استدلال مىكند: 1- تعلق نفس به بدن يك تعلق ذاتى و تركيب آن دو تركيب اتحادى و طبيعى است نه انضمامى و صناعى. 2- جوهر نفس و بدن با يكديگر در حركت و سيلاناند يعنى، در آغاز پيدايش نسبت به كمالات خود بالقوهاند و رو به سوى كمال و فعليت دارند. 3- تا زمانى كه نفس به بدن عنصرى تعلق دارد، درجات قوه و فعليت او متناسب با درجات قوه و فعليت بدن خاص او است. 4- هر نفسى در مدت حيات دنيوىاش با افعال و اعمال خود به فعليت مىرسد. ازاينرو سقوط آن به حد قوه محض محال است. 5- اگر نفس پس از مفارقت از بدن بخواهد به بدن ديگرى در مرتبه جنينى و مثل آن تعلق بگيرد، ناگزير بدن در مرتبه قوه و نفس در مرتبه فعليت خواهد بود. 6- چون تركيب نفس و بدن اتحادى و طبيعى است، نه انضمامى (يعنى هر دو به يك وجود موجودند) تركيب بين دو موجود بالقوه و بالفعل محالاست،(1). و) جان هيك مىگويد: اگر رابطه وضع كنونى با كودكى خود را در نظر بگيريم، تنها معيارى كه مىتواند به وحدت مادر سنين كنونى و كودكى حكم كند، خصوصيات جسمانى و روانشناختى ما نيست. زيرا اين دو چنان تحول يافتهاندكه ديگر نمىتوان به وحدت شخص حكم كرد بلكه تنها خاطرههاى كمرنگى كه من از كودكى خود دارم، ما را به هم پيوند مىدهد. سؤال اين است كه در نظريه تناسخ به چه ملاكى مىتوان گفت كه فرد كنونى همان فردى است كه مثلًاپانصد سال پيش مىزيسته است و كسى راجع به او اطلاع يا خاطرهاى ندارد. اگر ملاك استمرار خاطره باشد، در اكثر موارد، قريب به اتفاق، فرد هيچ خاطرهاى از زندگى گذشته خود ندارد. اگر ملاك استمرار جسمانى است باز در نظريه تناسخ مصداقى ندارد، زيرا در اين نظريه گفته شده [است] كه فرد گاهى به عنوان مرد، گاهى به عنوان زن و گاهى در نوع بشرى و گاه در نوع ديگرى چون يك حيوان به دنيا مىآيد. تنها ملاكى كه مىتوان در اين باره فرض كرد، گرايشهاى روانشناختى است. ادعا مىشود كه فرد «ب» كه تناسخ يافته «الف» است، همان ويژگىهاى روانشناختى را دارد كه «الف» داشته است. اگر «الف» مغرور بوده است «ب» نيزمغرور است و اگر «الف» در طى زندگى گذشته خود به هنرمندى بزرگ تبديل شده است، «ب» زندگى خويش را باگرايش شديد هنرى آغاز مىكند و. اما بايد توجه داشت كه در دو فرد معاصر كه ويژگىهاى مشابهى دارند، نمىتوان آنها را «يك فرد» ناميد. پس در مورد بحث ما كه دو فرد هم زمان نيستند، اين شباهت بايد در اغلب موارد چنان عام وگسترده باشد كه بتوان براى آن مصاديق مختلف و متعددى برشمرد، چرا كه ممكن است «الف» و «ب» متعلق به نژادهاو انواع و محصول تمدنها، سرزمينها و دورههاى تاريخى مختلفى باشند ولى چنين شباهتهاى عامى به خودى خود هرگز موجب نمىشوند كه ما اين دو فرد را شخص واحدى بدانيم،(2). ز) اين كه تصور كردهايد با تناسخ فرصت بيشترى به انسان داده مىشود تا از خواب غفلت به درآيد و به ساختن خويش و پويش راه كمال همت مىگمارد، تصورى نادرست است زيرا: 1- خداوند همه ابزارها و لوازم هدايت و رشد و كمال را براى انسان در طول حيات دنيايىاش به او عنايت فرموده و فرصت كافى را به او عطاكرده است. 2- انسان با افعال و كردار خويش، ملكات نفسانى خود را مىسازد و پس از آن كه چيزى در انسان ملكه شد و شخصيت ماندگار و جاودان آدمى را ساخت، ديگر در آن تغيير و تبديلى راه ندارد. از همينرو حتى قائلين به تناسخ مىگويند: انسان بداخلاق، ملكه كژخلقى را بر اثراعمال پيشين با خود به كالبد جديد مىآورد و آدم خوشخوى نيز خلق نيكو را در پرتو اعمال گذشته به ارمغان مىآورد. بنابراين تناسخ فرصتيدوباره براى خودسازى نيست، بلكه تجلى دوباره ملكات را شمه پيشين در كالبدى نوين است. 3- نه تنها تناسخ هيچ تأثيرى در دگرگونى آدمى ندارد بلكه قرآن مجيد به صراحت مىفرمايد: اگر بعد از تحقق قيامت نيز مجرمان غافل را به دنيابازگردانيم، دگربار به اعمال زشت و نادرست روى مىآورند. در سوره انعام (آيه 28- 27 (چنين آمده است: ولوترى اذوقفوا عليالنار فقالوا يا ليتنا نردّ ولا نكذّب بايات ربّنا و نكون من المؤمنين بل بدالهم ما كانوا يخفون من قبل ولو رد والعادوا لما نهواعنه وانهم لكاذبون و اگر حال آنها را آن گاه كه بر آتش دوزخ بازشان دارند بنگرى، خواهى ديد كه مىگويند: اى كاش به دنيابازگردانده مىشديم تا ديگر آيات پروردگارمان را تكذيب نكنيم و از مؤمنان باشيم آرى آنچه را كه مخفى مىداشتند اكنون برايشان آشكارشد واگر بار ديگر به دنيا بازگردانده شوند، همان اعمال زشتى كه از آن نهى شدهاند را تكرار خواهند كرد و هر آينه آناندروغگويانند». براى آگاهى بيشتر ر. ك: 1. حيات جاودانه، امير ديوانى. 2. به سوى جهان ابدى، زين العابدين قربانى، ص 288 به بعد. 3. منشور جاويد، آيت الله سبحانى، ج 9، ص 161 و ص 190 به بعد. پىنوشت (1)) اسفار، ج 9، ص 2) (2)) جان هيك، فلسفه دين، ترجمه: بهرام راد، ص 276- 269)
كاري از : مهدی منصوری| یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 | 12:27 | + | موضوع: پرسش وپاسخ |
مهدى علیه السلام در روايات مؤلف كتاب گران سنگ انيس الاعلام مرحوم جديد الاسلام كه يكى از كشيشان مسيحى بوده و از اطلاعات گسترده اى برخوردار بوده است و پس از تحقيقات بسيارحقيقت ناب و هدايت راستين را در مكتب تشيع يافته و بدان مى گرود; مى نويسد: در ميان تمام اقوام و ملل يكتاپرست جهان دو موضوع مورد اتفاق و تاييد همگان است و هيچ كس در آنها خدشه نكرده است: نخست مسئله توحيد و وحدانيت پروردگار هستى و ديگر موعود نجات بخش. در پى اين گفتار برآن شديم تا برخى از احاديث اهل سنت پيرامون مهدى آل محمد عليهم السلام را كه در آنها به نام مبارك آن حضرت تصريح شده است، حكايت كنيم تا جلابخش جان افسردگان گردد و كافر پيشه گان را حجت و برهان.
در مورد امام مهدى در كتب اهل سنّت روايات زيادى وجود دارد كه ما در اين جا از برخى كتب معتبر آنان رواياتى را از نظر مى گذرانيم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------- . ينابيع الموده قندوزى: 3/295 از فرائد السمطين جوينى
عقاید شیعه با آرزوی تعجیل در فرج این عید را به همه آزادی خواهان تبریک می گوید. كاري از : مهدی منصوری| پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 | 11:5 | + | موضوع: پرسش وپاسخ |
امام زمان (عج) در مذاهب ديگر سيري گذرا در كتب مقدسه اديان و مذاهب مختلف جهان، هر پژوهشگر با انصافي را به پذيرش اين حقيقت ناگزير ميسازد كه اعتقاد به ظهور مصلحي كه در آخرالزمان ظهور كرده، جهان را پُر از عدل و داد خواهد كرد، يك اعتقاد جهاني و همگاني است و همه پيامبران از طرف آفريدگار توانا به قوم خود نويد داده اند كه سرانجام مصلحي غيبي ظهور كرده، طومار جنايتها و خيانتها را در هم پيچيده حكومت واحد جهاني را بر اساس عدالت و آزادي واقعي بنياد خواهد نهاد. از اين رهگذر پيروان راستين همه اديان آسماني در انتظار آن مصلح بزرگ دقيقه شماري ميكنند و نويد ظهور آن انقلابگر پيروز در همه كتابهائي كه از نظر پيروانشان كتاب آسماني شناخته ميشود، يافت ميشود، كه در اينجا به چند نمونه كوتاه اشاره ميكنيم:
كاري از : مهدی منصوری| پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 | 10:58 | + | موضوع: پرسش وپاسخ |
|
|